خرید بک لینک
انگار این سکوت تمام ناشدنی و این شب سیاه سفید ناشدنیست!که در و دیوار آهنین اطرافم را حلقه کرده است!. انگار سالهاست دفن این سیاه چاه خفن شده ام!تن گندیده و کثیفم را با دستهای آلوده به خون و غژد می خراشم!بو گرفته امبوی گندیده ای که حتی زیر خاک هم برایم جای نیست و همه هستی به این تن گندیده لعنت می فرستند!شاید این خلاصه اش بود.شاید هم نه.ماجرای خرافات یک مرد خودکش.افتاده میان چهار تا دیوار و یک سقف سیاه!که نه امید برای زیستن دارد و نه جرات برای مردن!آه که این زندگی چقدر درد آور و جانسوز است.

برچسب: سکوت تلخ شب, نویسنده: آرشان عابدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 11:49

بختم را با لبخند تو گره زده امآرزوهای همیشگی من، در خم زلفان تو تاب گرفته اندو رویاهایم در پرتو نگاهای مظلوم تو خو گرفته اند!لبخندهایت را به یاد دارمآنگاه که دل کوچکم را نثار آن لبخند کردمو بیتابی آن نگاه هستیم را آتش زدو من روی این اقیانوس سرد با هزاران موج در تصادفم!آن دستهای گرم و لطیفآن چشمهای مهربان و تیز بینهمه هستیم را به باد داد!و من در کنار تو خودم را گم کرده ام!

برچسب: ستاره من ايكيا,ستاره من,ستاره منصوبی,ستاره منصوبي,ستاره من کجاست,ستاره من چیست,ستاره من باش,ستارة من ورق الجرائد,ستاره من رمان,ستارة منشر الهوانم, نویسنده: آرشان عابدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 11:48

گندهارا بشورید، پلیدیها را ریشه کن کنید
دماغم بوی گند تن مرده می زند!
دستی من آلوده به خون سگ ویلگرد
من قاتل این جسم گندیده ام
لباسهایم بوی خون می زند
خودم را سر می زنم
من قاتل لاینفک این تن گندیده و پوسیده ام
آره
این منم که جهان را گند زده ام


برچسب: تن مرده و جان نادان یکیست,تن مرده و جان نادان,تن مرده و گریه دوستان,مردهای تن فروش,تن فروشی مردان,بن تن مرده, نویسنده: آرشان عابدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 11:48

تنگ و تاریکسالهاست راه را اشتباه می روماین خصلت را به میراث برده ام تا گورهم دست از گریبانم رها کردنی نیست، این دل تنگ! این قلب شکسته و پاره پاره، این گلوی پر از بغز!به کدام ویران آباد سر بزنم تا دود این دل سوخته را رها کنم؟این دل سوخته یک مرحم درد می خواهد، تا اشکهای خونینش را روی شانه هایش قطره قطره بچکاند.آره! من یک خطا کارم همیشه اشتباهاتم را تکرار می کنم !و این دل سوخته را بار بار به آتش می کشم!حالا هم داره می سوزد و چشمهایم خون گریه می کنددل تنگ! دیگر خسته شده ام می اندازمت به دهن گرگ!

برچسب: دلتنگ چت,دلتنگ پدر,دلتنگ مادر,دلتنگ چت روم,دلتنگ مادرم,دلتنگ توام جانا,دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم,دلتنگ خانواده ام,دل تنگ من,دلتنگ مادرم هستم, نویسنده: آرشان عابدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 11:48

سیه روز باد!
تف بر بلاهای زمینی و آسمانی
و هزاران لعنت بر برکت ماه مبارک!
صدایت را خفه کن، دهن پارگی هایت زمین را به گند کشید!
اینجا زمین است، سیاره ای که تخمه هایش هیولای تمام اند!
...

برچسب: نویسنده: آرشان عابدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 11:48

همه در گزر!
جز آن سایه ای خشن روی دیوار ماندنیست
ابدیت!
یک خاطره، یک آواز، یک شب سیاه دلگیر
رویاهای پشت پنجره:
اتاق تنگ و تاریک، با یک تابلوی روی دیوار
همه دور برم را پیچانیده اند
این روزهای سخت و دلگیر!

برچسب: وبلاگ روزهای سخت, نویسنده: آرشان عابدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 11:48

چیزیکه هرگز فراموش نخواهم کرد و آنچه که می خواهم برای همیشه از یاد ببرم، صرف آخرین ساعتی در ایستگاه شهریست. آستگاه که شاید دوباره به آنجا بر گردم، اما هرگز به آن دیوانگی های خودم بر نخواهم گشت .! شلوغی توده ها، رانندگان تاکسی، هوای سرد و جانسوز، فریادها و ... همه اینهای که اطرافت را پر کرده اند باعث می شوند تو حواست را گند بزنی در مورد آنچه که دیگر نیست. ایستاده ای، بلیط راسخت در کف دستانت می فشاری و هر آنچه اتفاق می افتد را در این هنگام به خودت جزب می کنی... شاید این جازبه ترین شهر نباشد اما اونی که دوستش داری اینجا متفاوت تر از تو زندگی می کند.... به یاد مان

برچسب: ایستگاه شهرک اکباتان,ایستگاه شهرک شریعتی,ایستگاه شهر ری,ایستگاه شهر آفتاب,ایستگاه شهرک غرب مترو,ایستگاه شهرک شریعتی مترو,ایستگاه شهر خدا,ایستگاه شهرکرد,ایستگاه شهرک غرب,ایستگاه هواشناسی شهرکرد, نویسنده: آرشان عابدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 11:48

آنگاه که دلت چیزی را تمنا می کند و به دور و برت می نگری و چنان میل داشتنش را می کنی که آسمان و زمین زیر خیالت می رقصند. بی خیال داری روی خیابانی کوجکی قدم می زنی و یدفعه نگاهت به درختی می یفتد که شاخهایش از سرخی موج می زند و دلت آب می شود، نگاهت را به شاخه ها می دوزی و می خواهی همه دار و ندار سبزینه درخت پر سیب را به فنا ببری اما اجازه نداری بهش حتی دست بزنی. این هنگام فرشته ای از جلو می آید و نگاهی به تو و درخت میندازد و با آهستگی و مهربانی ابراز می کند که ( می خواهید برایتان سیب بدهم؟) و تو با خجالتی تمام لبخندی می زنی و پاسخ رد میدهی اما او از قولش نمی گردد و

برچسب: روزی یک سیب,روزی یک سیب بخورید, نویسنده: آرشان عابدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 11:48

صفحه بندی